بیگانه ام

این روزها با همه اتفاقاتی که دور و برم می افتد سخت بیگانه ام، مانند کودکی گنگ نشسته بر زمین بازاری شلوغ، فقط نگاه می کنم و چیزی نمی گویم. گویا در ذهنم مرز واقعیت و خیال؛ گذشته و حال؛ سکون و حرکت سخت کم رنگ شده است. گویی در خوابم ، خوابی عمیق و تلخ می خواهم برخیزم نمی توانم. در دریای طوفانی اوهام تنها 3 شعاع نور می بینم که باور مرا به اینکه زنده ام به ایمان تبدیل می کند. نورهایی با سه رنگ زیبا اما متفاوت از 2 زن و یک مرد. با باوری دیرینه اما زنده ام، باوری نجات بخش، باوری ازعمق وجودم: این بار نیز برمی خیزم و رنگی تازه خواهم داشت، نقشی تازه